Every Thing Is Right

یه وبلاگ تفریحی...امیدوارم

 
یه المپیاد دیگه...
نویسنده : پاییزه - ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۱
 

سلام برو بچز خوبین.؟؟؟....بعد از چندین ماه با یه خاطره امدم....یکی بود یکی نبودغیر از خدا هیچ کس نبود...درزمان های قدیم.(منظور چند وقت پیش می باشد..)....

...معاونمون امد سر کلاس گفت خوب کیا می خوان برن المپیاد؟؟؟؟عینک

همه یه لبخند ملیح زدن.....لبخند..

-خوب فلانی ..فلانی ...فلانی...بیاین (ماهم جزوه این فلانی ها بودیم)شما برید المپیاد..

یکی از بروبچز:خانم ما دوست نداریم بریمناراحت..

-باید برید....همین که گفتمشیطان ...کسی اعتراضی داره؟؟؟عصبانی

بروبچز:شخصا غلط کردیم...!!!استرسخیلی هم دوست داریم...بریم..خجالت..باعث افتخاره.....

ما هم بار دیگر رویا ی ابموه کیک رو بین بچه ها زنده کردیم..

بالاخره فرم نوشتیم رفتیم بدیم که معاونمون گفت:خوب مرسی..فردا8تومن پول بیارین..فرشته..باشه..مژه..

ما:چی 8هزارتومن پولتعجبخانم ما بدبختیم 8تومن نداریم...ورشکست شدیم....ازکجابیاریم..چرا مارو تواین شرایط قرارمیدید؟؟!!(باصدای بابا اتی....)

- شما 8تومن ندارید؟؟شماها هرکدومتون تو یه روز 5تومن فقط خوراکی می خرید..می خورید....فردابیاریدشیطان

من:برو بچ این توبوفه دوربین مدار بسته داره!!متفکرامار خوراکی های ماروهم در اورده..!!حالا خوبه غیر اب میوه،بیسکوییت و یه های بای چیز بیشتری ندارن اصلا تقصیر ماست که چرخه اقتصادو به حرکت در میاریم.....!!!قهر.

 حالا فرداش...

بروبچز:خانم ما با بچه ها حرف زدیم می گن ازخیر اب میوه کیک چیزیعنی امادگی نداریم...بی خیالش شدیم....خدافظ....بای بای

گذاشتیم در رفتیم نذاشتیم حرف بزنه...حالا سه هفته بعد امده میگه :بچه ها اسم شمارو رد کردیم برای المپیاد زیست فردا باید برید....ما براتون ثبت نام کردیم....

جعل الخالق حالا مارو بگی کف کردیم دیدیم اوضاخوبه تریپ بچه درس خون گرفتیم..

ما:خوب خانم ما امادگی نداریم..عینک...پس..فردا ساعت10میایم مدرسه....

-باشه اشکال نداره....ابرو

ما:خوب دیگه11اینجاییم....

-باشه....متفکر

ما:نه خوب 12بهتره بیشتر بخونیم...

-عصبانیباشه...

ما:امتحان فردارو هم نمی دیم دیگه...ما المپیاد داریم دیگه..از خود راضی...

-دیگه روتونو زیاد نکنین....امتحانو باید بدیدحالا بامعلمتون صحبت میکنم نمرتونوتاثیر نده...

 ما:

حالا برو بچزما فردا صبحش تا لنگ ظهر خوابیدن ساعت10 پاشدن یه ذره امتحان خوندن

حالا من زنگ زدم مدرسه که معلم زیستتون تا کی هست..

مدیر:تا 11

ما قرار گذاشتیم10ونیم اونجا باشیم

حالا من دارم می رم مدرسه دقیقا همون لحظه معلم زیست اون ور خیابو سوار تاکسی داره می شه که بره....

حالامن:کلافه...(من کاملا بامتانت بودم...ولی موهامو می کندم!!)

رسیدم مدرسه به مدیر می گم:معلم زیست که رفت...

میگه:بعله دیر امدید...

من:...کلافه...من که نیم ساعت زود تر امدم....

حالاقضیه روبه بچه ها گفتم بچه هانهایت عصبانیت:اخه این چه وضعیه خوب می گفتیدعصبانیصبح زود بلند نشیم(منظور از صبح زودساعت10ونیمه..)

حالا به مدرسه گفتیم نهار بهمون چی می دین گفتن:هیچی مگه چیزی هم می خواین؟؟خمیازه

ماهم گفتیم:نه اصلا ما هوازی هستیم گفتیم یه وقت تدارک نبینید....منتظر...

دیگه ساعت امتحان نزدیک شدمارو سوارکردن بردن تیز هوشان گذاشتن رفتن که یعنی برگشتنتون با خودتون..!!به هر حال مادوستان قدیمی یمان را دیدیم ....رفتیم سالونه مدرسه رو ببینیم عین مدرسه ندیده های داهاتی با دهن باز به درو دیوار نگاه می کردیمتعجباین مدرسه است؟؟یاهتله؟؟؟؟!!

بچه های مدرسه دیگه بنر ایستاده ندیده زدن بنرو انداختن همه جمع شدن که چی کردید؟؟خراب کاری کریدواینا....منم مثل بتمن از وسط جمعیت زدم رفتم جلو گفتیم:برید عقب..برید عقب...درستش کنم....

با اینکه ما فداکاری کرده وبنر را درست کردیم ولی ازمون تقدیر نکرن حداقل با احترام همه رو با لگد بیرون انداختن.....اسمارو شروع به خوندن کردن گروه اول رفت دوم رفت سوم..چهارم...5..6.........تااخر مارونخوندن ما بدو بدو رفتیم که چرا نخوندید؟؟؟تعجب

به مدرسه زنگ زدیم یکی برداشته می گه حالا می گم معاونتون بعدا بهتون زنگ بزنه...شمارشونو که نمی تونم بهتون بگم..مشغول تلفن

ما:منتظر......الان مثلا خودش زنگ بزنه شمارش نمی افته؟؟؟!!

بعد10دقیقه یکی زنگ زده معاونمون بوده...

خیلی رلکس :خوب بچه هاچی شده؟؟؟نیشخند

ماهم رلکس:انداختن مون بیرون رامون نمی دن....نیشخند

-:ا...چرا گوشی رو بده به فلانی...

رفتم دفتر نبود رفتم طبقه اول نبودامدم ... رفتم طبقه دوم نبود...بالاخره دوست عزیزرو توی طبقه سوم یافتیمش....

من:ببخشید...چند لحظه کارتون دارم

طرف:نه....نه....چرا امدی بالا....اصلا نمی شه ..مشغول تلفن....

من دیدیم یارو دادو بیداد می کنه گفتم:بابا بگیر این گوشی رو کچل شدم هی باید برم بالا برم همکف...اه...چرا مارو تواین شرایط قرار می دید...؟؟(با صدای بابا اتی)......حالا خوبه اب میوه کیک چیزسرازمون کمک نمی کنید!!!

یارو صحبت کرده بعد گوشی رو به من داده به معاون میگم:چی شد؟؟؟

میگه:هیچی بچه ها مهم نیست اسمتون ثبت نشده برگردید خونه هاتون....خدافظ

رفتم به بچه ها گفتم یکی از بچه گفت:اخه ادم تو شلنگ شنا کنه ولی این جوری ضایع نشه....منتظر.....

اون یکی:خیال باطلاب میوه کیک .....پرید...

تو اونجا تا والدین برسن ما یه بچه کوچولو یافتیم به نام ایناز خیلی ماه بود...بااون بازی کردیم...حداقل فکر اب میوه کیک ازسر بچه ها رفت ودیگه غر نزدن...بعله ...در اخر همه رفتیم خونه قضیه رو برای اهل خونه گفتیم اونها هم با ما اظهار هم دردی کردن وزمانی که فهمیدن 90%ناراختی برای اب میوه کیکه گفتن برای مون می خرن که تسکینی برقلبمان باشد....

 

                        **قصه ی ما به سر رسید**